Architecture    Portrait    Artistic    Fashion    Industrial    Photojournalism    Portrait   Still

کارنوال مرگ

August 12, 2011 

 

بانگ جرس زیاد دور نیست ، پشت این در ، کمی نزدیکتر

کجاست سهراب؟

چشم ها را باید شست ، وشاید گوش ها را

زندگی رسمی است گم ، و مرگ حقیقتی است گم تر

آنان که بر بودن خویش ایمان دارند ، بر رفتن خود کافر می مانند

چندیست بیش از آنکه بگویم ، می شنوم و گاهی هم می بینم

آری می بینم که تو هستی ، اگر چه که نمی خواهند باشی

وقت صحبت و فرصت تو هستی

وقت ، وقت ... نمی دانم که دیگر چه؟ نه از اینجا به بعد هر چه نگاه می کنم تو نیستی

حتی وقت تیتراژ پایانی یک فیلم هم دیگر تو نیستی

اگر چه اسمت از لیست کارنوال مرگ خط می خورد اما ، چه بخواهند و چه نخواهند تو در کارنوال هستی

در عجبم از این جماعت متظاهر نان به نرخ روز خور

بند خالی نمی یابم تا من هم سجاده آب کشیده ام را بر آن بیاویزم

نه به آن شوری شور، نه به این بی نمکی بی نمک

هنوز خاطرم هست صدای دوست هنرمندی را که در وصف حالت هزار واژه را تمثیل وار از برای پیراهن خویش به هم می بافت

اما دیری نپایید که در باورم خراب شد طریق این شاعر خوبی ها ، چرا که خود نیز باور ندارد آنچه را که بر زیان می آورد

تورا از متن خط می زنند ، با بطن چه خواهند کرد

در میان آن همه یار غار ندیدم یک دو چند نامی که به صدا آید و بگوید که چرا

کارنوال به راه افتاد ، بچه ها خداحافظ

تقدیم به پیمان ابدی عزیز

مازیار فرزانه

comments4