
پیمان ابدی

باشم در صحنه ای که او جمعی را به نظاره نشسته است وبر حسرت چشمان خیره هزاران بار تحسین به جان می خرد
همه خواندند تو را ازمن ومن خود گم وگیج بی تو بودن پرسه گرد کوچه های خاطره
اشک را زمزمه شعر با تو بودن می ساختم به هزار راه گمراه گشتم ، لحظه ای خواب و لحظه ای از فکر این خواب آشفته سر در
دریغ و صد افسوس ،زمزمه کلاغ شوم بدخبر گویا به حقیقت پیوست
تو پرگشودی در اوج بی خبر ، بی صدا
حال من ماندم و یک بغل خاطره که در آغوشم نمی گنجد
من ماندم و یک قاب خالی ازتو و تصویر تو
برسنگفرش این شهر نیافتم ستاره ای ، جای پایی و نه کف دستی که بدرخشد یادی از تو گاهی
چشم به چشم می گردم و نمی یابم حضور تو را
